|
25 - مرگ ذلت بار مامون
مامون (هفتمين خليفه عباسى ) در اواخر عمر، لشكر مجهزى به سوى روم حركت داد و خود
نيز همراه لشكرش بود، در بازگشت همراه سپاه خود در كنار چشمه بديدون در منطقه قشيره
كه منطقه سبز و خرم و خوش آب و هوا بود، توقف كرد، كنار چشمه آمد، از آب سرد و
زلال آن و سر سبزى اطراف آن تعجب نمود، دستور داد چوب بزرگى از درختهاى آنجا بريدند
و روى آن چشمه به عنوان پل گذاردند، و بدستور او بالاى آن ، خانه نسبتا وسيع پلاژ
مانند، ساختند، او كه در روى صندلى لميده بود و به آب مى نگريست ، سكه پولى به درون
آب انداختند، آب بقدرى صاف بود كه نقش آن سكه از بيرون آب خوانده و ديده مى شد، و
آب آنچنان سرد بود كه كسى توان آنرا نداشت دستش را در ميان آب نگهدارد.
در اين لحظه ناگهان مامون ، ديد ماهى سفيدى همچون نقره خام به طول چهل سانت در آب
پيدا شد، به همراهان گفت : هر كسى اين ماهى را بگيرد، يك شمشير (سلطنتى ) به او
جايزه خواهم داد.
خدمتكاران ، به تلاش افتادند تا ماهى را بگيرند، يكى از خدمتكاران موفق شد و ماهى
را گرفت و به جلو مامون برد، ماهى در دست او لغزيد و مثل سنگى كه به درون آب
بيندازند در آب افتاد، ولى چند قطره از آب سرد بدن ماهى بر اثر شدت حركاتى كه داشت
، به گلو و سينه مامون چكيد و لباسش تر شد.
آن خدمتكار بار ديگر تلاش كردو آن ماهى را گرفت و در ميان پارچه اى آنرا نزد مامون
گذارد.
مامون به او گفت : همين اكنون آنرا سرخ كن تا بخوريم .
و در همين ساعت ، لرزه بر اندام مامون افتاد، به گونه اى كه قدرت حركت نداشت ،
خدمتكاران چندين لحاف آوردند و او را پوشاندند، ولى او مثل شاخه هاى درخت در برابر
باد، مى لرزيد و شيون مى زد: سرما، سرما، آتش آوردند و در اطراف او نهادند تا گرم
شود، باز فرياد مى زد، سرما، سرما، ماهى سرخ كرده را آوردند تا بخورد، اما حال او
بقدرى وخيم بود كه حتى نتوانست مقدارى از آن ماهى را بچشد و درد و رنج ، او را از
همه چيز بى خبر كرده بود.
معتصم (هشتمين خليفه عباسى برادر مامون ) به دست و پا افتاد و فورا دو طبيب معروف
آن زمان بنامهاى : بختيشوع و ابن ماسويه ، را بالا سر مامون آورد آنها يكى دست راست
مامون را گرفت و ديگرى دست چپش را، و دريافتند كه نبض او بيش از اندازه اعتدال مى
زند، قطرات عرق از بدن او مى ريخت ، وقتى متعصم از آن دو دكتر پرسيد، چه بيمارى است
، آنها گفتند: تاكنون در هيچ كتاب طبى چنين بيمارى را نيافته ايم و گفتند: ديگر
چاره اى نيست .
متعصم دكترهاى ديگر را به بالين مامون آورد، ولى هيچيك نتوانستند او را نجات دهند.
شب فرا رسيد، مامون لحظه به لحظه به مرگ نزديك مى شد، در اين حال گفت : مرا به مكان
(بلندى ) ببريد تا لشكرم را بنگرم و شكوه سلطنتم را ببينم ، او را به بالاى تپه اى
بردند، او نگاهى حسرت بار به لشكر و خيمه هاى پر زرق و برقش انداخت ، آنگاه متوجه
خدا شد و عرض كرد:
يا من لايزال ملكه ارحم من قد زال ملكه : اى خداوندى كه ملك و حكومتش زوال پذير
نيست ، رحم كن بر كسى كه حكومتش فانى شد.
سپس او را به جايگاهش بردند، معتصم مردى را كنار مامون نشاند كه به او تلقين
شهادتين بدهد، از آنجا كه گوش مامون سنگين شده بود، صداى تلقين كننده را نمى شنيد و
تلقين كننده فرياد مى زد، ابن ماسويه به او گفت : فرياد نزن ، اينك مامون در حالى
است كه فرقى بين خدا و مانى نقاش معروف نمى گذارد، خواست در آنحال به ابن ماسويه
آسيب برساند، اما ديگر ناتوان بود، و طولى نكشيد كه جان سپرد و 17 رجب سال 218 هجرى
قمرى با دنيا وداع گفت .
(301)
آرى او كه قاتل حضرت رضا (عليه السلام ) بود و آنهمه در سلطنتش غرور داشت ، اين
چنين به خاك سياه نشست و به گفته بعضى ، شايد پيدا شدن ماهى در قبر حضرت رضا (عليه
السلام ) هشدارى براى مامون بود كه فناى حكومتش نزديك است و ماهى نشانه انتقام خدا
از او است
(302) و او آرزوى خوردن ماهى را
بگور برد.
|